غزل شمارهٔ ۲۹۲

خنده ها بر شمع دارد دیده گریان ما

مو نمی گنجد میان گریه و مژگان ما

صحبت ما میهمان را سیر می سازد ز جان

جز لب افسوس نبود لقمه ای بر خوان ما

خون ما روی زمین را شستشویی می دهد

در تنور خاک چون پنهان شود طوفان ما؟

خون غیرت در دل رحمت نمی آید به جوش

تا نگردد لاله زار از داغ می دامان ما