غزل شمارهٔ ۲۹۳

دلبر محجوب می خواهد دل پر خون ما

غنچه نشکفته باشد سبز ته گلگون ما

از حجاب ظلمت این دیوانه بیرون آمده است

دیده آهو نگردد رهزن مجنون ما

از غبار عقل لوح خاطر ما ساده است

زلف لیلی می کند فراشی هامون ما

از برومندی چو شاخ گل به رقص آورده است

چوب خشک دار را جوش نشاط خون ما