غزل شمارهٔ ۲۹۷

می کشد هر لحظه بزم تازه ای بر روی ما

داغ دارد جام جم را کاسه زانوی ما

سایه زخم دورباش از وحشت ما می خورد

جوهر شمشیر داند سبزه را آهوی ما

می پرد شم حباب ما همان از تشنگی

گر چه پیوسته است با دریای رحمت، جوی ما

می توان بر خاک خون آلود ما کردن نماز

آب شمشیر شهادت داده شست و شوی ما