غزل شمارهٔ ۲۹۸

زخم پنهانم اگر بیرون دهد خونابها

رنگ خون پیدا کند در صلب گوهر آبها

عالمی را همچو خود سرگشته دارد آسمان

چون برآید مشت خاشاکی ازین گردابها؟

بی قراران محبت زیر گردون چون کنند؟

شیشه سربسته زندان است بر سیماب ها

زنگ غفلت لازم تن پروری افتاده است

سبز گردد از روانی چون بماند آبها