غزل شمارهٔ ۲۹۹

ای دل بیدار را از چشم مستت خوابها

دیده را از پرتو روی تو فتح البابها

گر چنین روی تو آرد روی دلها را به خود

رفته رفته طاق نسیان می شود محرابها

هر سبکدستی نیارد نغمه از ما واکشید

در شکست خویش می کوشند این مضرابها

گرد عصیان رحمت حق را نمی آرد به شور

مشرب دریا نگردد تیره از سیلابها