غزل شمارهٔ ۳۳۹

اگر چه نیست غیر از کوه غم فریادرس ما را

همان خرج فغان و ناله می گردد نفس ما را

مکن تکلیف سیر گلستان ما گوشه گیران را

که باغ دلگشایی هست در کنج قفس ما را

فغان کز طالع ناساز، چون گرداب در دریا

ز گردش نیست حاصل غیر مشتی خار و خس ما را

فرو رفتیم عمری گر چه در دریا چو غواصان

نیامد گوهری در کف به جان بی نفس ما را