غزل شمارهٔ ۳۴۵

دهن بستن ز آفت ها نگهبان است دل ها را

لب خاموش دیوار گلستان است دلها را

به ظاهر گر ز داغ آتشین دارند دوزخ ها

بهشت جاودان در پرده پنهان است دلها را

قناعت کن به لوح ساده چون طفلان ازین مکتب

که نقش یوسفی خواب پریشان است دلها را

ز خودداری درون دیده مورند زندانی

جهان بی خودی ملک سلیمان است دلها را