غزل شمارهٔ ۳۴۸

که دارد این چنین سرگشته و بی تاب دریا را؟

که نعلی هست در آتش ز هر گرداب دریا را

فروغ گوهری در دیده من خواب می سوزد

که می ریزد نمک در پرده های خواب دریا را

مرا گرد جهان آن گوهر سیراب گرداند

که گرداند به گرد خویش چون گرداب دریا را

سبکروحانه سر کن در بزرگی با فرودستان

که از ابروی موج خود بود محراب دریا را