غزل شمارهٔ ۳۵۱

بزرگانی که مانع می شوند ارباب حاجت را

به چوب از آستان خویش می رانند دولت را

نمی داند کسی در عشق قدر درد و محنت را

که استمرار نعمت می کند بی قدر نعمت را

به شکر این که داری فرصتی، تعمیر دلها کن

که کوتاه است عمر کامرانی برق فرصت را

کسی را می رسد با چرخ مینایی طرف گشتن

که چون رطل گران بر سر کشد سنگ ملامت را