غزل شمارهٔ ۳۵۵

مهیا شو دلا در عشق انواع ملامت را

که سنگ کم نمی باشد ترازوی قیامت را

ازان پیوسته دارم بر جگر دندان نومیدی

که کافی نیست پشت دست من زخم ندامت را

چو خورشیدست پیدا راز عشق از سینه عاشق

نباشد نامه پیچیده، صحرای قیامت را

در آن گلشن که عمر باغبان از گل بود کمتر

زهی غافل که ریزد بر زمین رنگ اقامت را