غزل شمارهٔ ۲۶۳۲

ای جان گذرکرده از این گنبد ناری

در سلطنت فقر و فنا کار تو داری

ای رخت کشیده به نهان خانه بینش

وی کشته وجود همه و خویش به زاری

پوشیده قباهای صفت‌های مقدس

وز دلق دو صدپاره آدم شده عاری

از شرم تو گل ریخته در پای جمالت

وز لطف تو هر خار برون رفته ز خاری