غزل شمارهٔ ۳۷۰

بلند آوازه سازد شور عاشق عشق سرکش را

به فریاد آورد مشتی نمک دریای آتش را

دو بالا می شود شور جنون در دامن صحرا

که گردد بال و پر میدان خالی اسب سرکش را

ز سیر و دور مجنون عشق عالمسوز کامل شد

که سازد شعله جواله خوش پرگار آتش را

تراوش می کند خون دل از لبهای خشک من

سفال تشنه گر بیرون دهد صهبای بی غش را