غزل شمارهٔ ۳۷۱

ز خط عنبرین زیبد نقاب آن روی دلکش را

به از خاکستر خود نیست مرهم، داغ آتش را

ز خط گفتم رخش پنهان شود از دیده ها، غافل

که رسوا می کند در روز روشن دود، آتش را

نبست از شوخ چشمی نقش در آیینه تمثالش

سلیمان کرد چون تسخیر یارب آن پریوش را؟

دو عالم خاک می شد در رهش از جلوه اول

فتادی بر زمین گر سایه آن بالای سرکش را