غزل شمارهٔ ۳۷۴

به مژگان خارخار از سینه می رویاند آتش را

به یاقوت لب از رخ رنگ می گرداند آتش را

کبابم می کند آن مست بی پروا، نمی داند

که هر یک قطره اشک من به خون غلطاند آتش را

سپند من ندارد تاب مهتاب و تو سنگین دل

مزاج سرکشی داری که می سوزاند آتش را

نیم پروانه تا بر گرد شمع دیگران گردم

سپند شوخ من از سنگ می رویاند آتش را