غزل شمارهٔ ۳۸۳

نه از گل می گشاید دل، نه از گلزار عاشق را

که باغ دلگشایی نیست غیر از یار عاشق را

به بوی گل ز خواب بی خودی بیدار شد بلبل

زهی خجلت که معشوقش کند بیدار عاشق را

ز کوه بیستون فرهاد ازان بیرون نمی آید

که می گردد دو بالا، ناله در کهسار عاشق را

صف مژگان نگردد پرده دار چشم قربانی

قیامت کی ز شغل خود کند بیکار عاشق را؟