غزل شمارهٔ ۳۸۵

معلم نیست حاجت در تپیدن کشته دل را

که خون رقص روانی می دهد تعلیم بسمل را

به خون غلطیدن من سنگ را در گریه می آرد

مگر بندد حیا در کشتن من چشم قاتل را

نمی یابد دل پر خون من راه سخن، ورنه

عقیق از رهگذار نقش، خالی می کند دل را

درین وادی کدامین لیلی خوش چشم می باشد؟

که گردش سرمه آواز می گردد سلاسل را