غزل شمارهٔ ۳۸۸

مهیا در دل تنگ است برگ عیش بلبل را

ز خود طرف کلاه غنچه بیرون آورد گل را

تراوش می کند راز نهان از مهر خاموشی

که شبنم نیست از پرواز مانع نکهت گل را

نگردد خواب از افسانه گرد دیده عاشق

که نتواند بهاران کرد سنگین، خواب بلبل را

ز آه سرد هم جمعیت دل می شود حاصل

نسیم صبح اگر شیرازه گردد زلف سنبل را