غزل شمارهٔ ۳۹۲

درین گلشن نباشد نعل در آتش چسان گل را؟

که دارد یاد، هر خاری در او صد کاروان گل را

چه پروا حسن مغرور از سرشک عاشقان دارد؟

ز شنبم بیش خواب ناز می گردد گران گل را

ز جمعیت گسستم رشته امید، تا دیدم

که چون بندد کمر، بیرون برند از بوستان گل را

میار از آستین زنهار بیرون دست گستاخی

که از هر خار، تیری هست در بحر کمان گل را