غزل شمارهٔ ۳۹۹

مکن بی بهره یارب از قبول دل بیانم را

به زهر چشم خوبان آب ده تیغ زبانم را

تهیدستی ندارد برگریز نیستی در پی

نگه دار از شبیخون بهاران گلستانم را

چو طوطی لوح تعلیمم ده از آیینه رخساران

مکن چون پسته سبز از خامشی تیغ زبانم را

ز خاک آستانت رو به هر جانب که می آرم

سر زلف گرهگیر تو می پیچد عنانم را