غزل شمارهٔ ۴۰۰
نظر کن در ترازو داری آن خورشید تابان را
اگر در پله میزان ندیدی ماه کنعان را
به سیم قلب ما کی سر فرود آرد ترازویش؟
که آیین از متاع یوسفی بسته است دکان را
به کوه قاف دارد پشت از سنگ تمام خود
پر کاهی شمارد پله تمکین خوبان را
ز یوسف گر چراغ دیده یعقوب روشن شد
چراغان کرد روی آتشین او صفاهان را