غزل شمارهٔ ۴۱۰

ز خلوت نیست بر خاطر غمی وحدت شعاران را

گره در دل ز پیوندست دایم شاخساران را

حریف خیره چشمان نیست حسن شرمناک تو

مکن زنهار دور از بزم خود ما خاکساران را

قبول عشق چون فرهاد هر کس را کمر بندد

ز جان سختی کند دندانه تیغ کوهساران را

گرانسنگی فلاخن را پر پرواز می گردد

به کوه صبر نتوان داد تسکین بی قراران را