غزل شمارهٔ ۴۲۸

طلایی شد چمن ساقی بگردان جام زرین را

بکش بر روی اوراق خزان دست نگارین را

سر زلفی که در دنبال دارد خط معزولی

کم از خواب پریشان نیست چشم عاقبت بین را

نگاه ساده لوحان بر حریر خواب می غلطد

همیشه خار در جیب است چشم عاقبت بین را

نوای شور محشر خنده کبک است در گوشش

چه پروا از فغان عاشقان آن کوه تمکین را؟