غزل شمارهٔ ۴۳۲

تهی چشمان چه می دانند قدر روی نیکو را؟

نباشد جز گرانی بهره از یوسف ترازو را

ز خواب بی خودی بیدار کن آن چشم جادو را

که از خط هست در طالع شکستی طاق ابرو را

ترا از دیدن آیینه چون مانع توانم شد؟

که می سازد دو چندان خوبی آن روی نیکو را

به افسون می توانستم پری در شیشه کرد، اکنون

میسر نیست آرم در خیال آن آشنا رو را