غزل شمارهٔ ۴۳۷

مده در جوش گل چون لاله از کف میگساری را

که نعل از برق در آتش بود ابر بهاری را

ندارد دیده پاک آبرویی پیش او، ورنه

به شبنم می دهد گل منصب آیینه داری را

قیامت می کند در ترکتاز ملک دل، گویا

ز طفل شوخ من دارد فلک دامن سواری را

بیابان گردی مجنون ز نقصان جنون باشد

که سنگ کودکان باشد محک کامل عیاری را