غزل شمارهٔ ۴۶۲

ندارد خواب چشم عاشق دیوانه در شبها

نمی افتد ز جوش خویشتن میخانه در شبها

به غفلت مگذران چون شمع شب را از سیه کاری

که دل روشن شود از گریه مستانه در شبها

ازان هر دم بود جایی درین ظلمت سرا سالک

که گردد خواب تلخ از بستر بیگانه در شبها

ندارد خلق، با هر کس سیه شد روز او، کاری

ز سنگ کودکان ایمن بود دیوانه در شبها