غزل شمارهٔ ۲۶۴۲

زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی

کاین جاست تو را خانه کجایی تو کجایی

آن جا که نه جای است چراگاه تو بوده‌ست

زین شهره چراگاه تو محروم چرایی

جاندار سراپرده سلطان عدم باش

تا بازرهی از دم این جان هوایی

گه پای مشو گه سر بگریز از این سو

مستی و خرابی نگر و بی‌سر و پایی