غزل شمارهٔ ۴۶۳

ز سختی های عالم قانعان را هست لذت ها

هما را استخوان در لقمه باشد مغز نعمت ها

شکست عشق را از صبر بر خود مومیایی کن

که در کشتی شکستن خضر را درج است حکمت ها

به چشم هر که از نور بصیرت بهره ای دارد

جواهر سرمه بینش بود، گرد کدورت ها

زلیخاست اگر برداشت از یوسف، تو چون مردان

مده از دست تا ممکن بود دامان فرصت ها