غزل شمارهٔ ۴۶۶

به یک پیمانه می، کرد ساقی حل مشکل ها

به یک ناخن، گره وا کرد ماه عید از دل ها

غزالی نیست بی خلخال در دامان این صحرا

ز بس پاشید از زور جنون من سلاسل ها

طلبکار تو چون سیلاب آرامش نمی داند

سرانجام اقامت می کند بیهوده، منزلها

اگر داری طمع کز بی نیازان جهان گردی

مشو در پرده شب غافل از دریوزه دلها