غزل شمارهٔ ۴۶۸

زهی از غیرت رویت گریبان چاک گلشن ها

ز خوی آتشینت تازه دایم داغ گلخن ها

نظر بر آفتاب و ماه نگشایند اهل دل

درین کشور نیندازد سیاهی داغ روزن ها

ننازم چون به بخت خود، که در عهد جنون من

دل سنگین به جای سنگ می بارد ز دامن ها

سرآمد سال ها از دور مجنون و همان خیزد

ز چشم آهوان چون حلقه زنجیر شیون ها