غزل شمارهٔ ۴۷۲

به هر شورش مده چون موج از کف دامن دریا

که باشد عقد گوهر خوشه ای از خرمن دریا

وصال دایمی افسرده سازد شوق عاشق را

سری گاهی بر آور چون حباب از روزن دریا

چو موج آن کس که داد از کف عنان اختیار خود

حمایل ساخت دست خویش را بر گردن دریا

صفای دل مرا آزاد کرد از قید خودبینی

که نتوان دید عکس خود در آب روشن دریا