غزل شمارهٔ ۴۷۹

سخن از صلح مگو، عالم جنگ است اینجا

صحبت شیر و شکر، شیشه و سنگ است اینجا

حاصل دلشکنی غیر پشیمانی نیست

مومیایی، عرق خجلت سنگ است اینجا

چه کند کوچه و بازار به دیوانه ما؟

دامن دشت جنون سینه تنگ است اینجا

عشق در هر چه زند دست به جز دامن یار

گر چه تسبیح بود، قید فرنگ است اینجا