غزل شمارهٔ ۲۶۴۴

یک روز مرا بر لب خود میر نکردی

وز لعل لبت جامگی تقریر نکردی

زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم

حیران و پریشانم و تعبیر نکردی

یک عالم و عاقل به جهان نیست که او را

دیوانه آن زلف چو زنجیر نکردی

بگریست بسی از غم تو طفل دو چشمم

وز سنگ دلی در دهنش شیر نکردی