غزل شمارهٔ ۴۸۳

خام ماندم ز می کهنه کشیدم تا دست

نشود هیچ مرید از قدم پیر جدا!

خاطر جمع مرا چند پریشان دارد؟

خواب آشفته جدا و غم تعبیر جدا

همت آن است که موقوف نباشد به شعور

اوست حاتم که به طفلی نخورد شیر جدا

سرما و خط تسلیم به هم پیوسته است

هدف ما نشود از قدم تیر جدا