غزل شمارهٔ ۵۱۱

عشق سازد ز هوس پاک دل آدم را

دزد چون شحنه شود امن کند عالم را

آب جان را چو گهر در گره تن مگذار

چون گل و لاله به خورشید رسان شبنم را

در وصالیم و همان خون جگر می نوشیم

تلخی از دل نبرد قرب حرم زمزم را

عالم از جای به تعظیم کلامش خیزد

هر که چون صبح برآرد به تأمل دم را