غزل شمارهٔ ۵۱۳

وحشتی داده ز اوضاع جهان دست مرا

که به زنجیر دو زلفش نتوان بست مرا

بس که آشفته ز سودای توام، می گردد

صفحه مشق جنون، آینه در دست مرا

دارم از پاس وفا سلسله بر پا، ورنه

من نه آنم که به زنجیر توان بست مرا

گر چه چون آبله بر هر کف پا بوسه زدم

رهروی نیست درین راه که نشکست مرا