غزل شمارهٔ ۵۱۶

نفس سوخته روشنگر جان است مرا

چون شرر، زندگی از سوختگان است مرا

دل سودا زده ام جوش بهاران دارد

چهره از درد اگر برگ خزان است مرا

بیخودی گرد ملال از دل من می شوید

رفتن دل به نظر آب روان است مرا

گر چه افتاده ام اما پی برداشتنم

هر که قد راست کند تیر و سنان است مرا