غزل شمارهٔ ۵۲۰

چون خم از کوی مغان پای سفر نیست مرا

گر شوم آب، ازین خاک گذر نیست مرا

خاکساری است مرا روشنی دیده و دل

شکوه از گرد یتیمی چو گهر نیست مرا

سنگ طفلان چه کند با دل دیوانه من؟

کبک مستم، غمی از کوه و کمر نیست مرا

می توان کرد به تسلیم شکر حنظل را

نتوان تلخ نشستن که شکر نیست مرا