غزل شمارهٔ ۵۲۹

نیم آن شعله که خاموش توان کرد مرا

یا ز فانوس، قباپوش توان کرد مرا

بیش ازان است فروغ دل نورانی من

کز فلک در ته سرپوش توان کرد مرا

خون من در جگر تیغ زند جوش نشاط

نیستم باده که بی جوش توان کرد مرا

صاف گردیده ام از درد علایق چندان

که به صد رغبت می، نوش توان کرد مرا