غزل شمارهٔ ۵۳۱
می کند وقت خوش از عمر برومند مرا
خونی وقت، بود خونی فرزند مرا
نخل تنهایی من میوه فراوان دارد
نیست چون بی ثمران حاجت پیوند مرا
بحر و کان در نظرم چشم ترست و لب خشک
رفته تا پای به گنج از دل خرسند مرا
تلخ و شیرین جهان در نظرم یکسان است
زهرچشم است گوارا چو شکرخند مرا