غزل شمارهٔ ۵۳۷

هوش نگذاشت به سر آن لب می نوش مرا

با چنان هوش ربایی چه کند هوش مرا؟

گر بدانی چه قدر تشنه دیدار توام

خواهی آمد عرق آلود به آغوش مرا

شور عشق و نمک حسن گلوسوزم من

نیست ممکن که توان کرد فراموش مرا

نه چنان گرم شد از آتش گل سینه من

که دم سرد خزان افکند از جوش مرا