غزل شمارهٔ ۵۴۲
تازه دارد دل من خار و خس مژگان را
این سفالی است که سیراب کند ریحان را
پاس دل دار که تا دانه نگردد سرسبز
نرود قطره آبی به گلو دهقان را
نقد احسان فلک همسفر سیماب است
پهن چون صبح به دریوزه مکن دامان را
جز سر دار فنا کیست به گردن گیرد
در همه روی زمین این سر بی سامان را