غزل شمارهٔ ۵۵۲

صلح در پرده بود یار به جنگ آمده را

مده از دست، گریبان به چنگ آمده را

آشنایی ز نگاهش چه توقع دارید؟

نور اسلام نباشد ز فرنگ آمده را

ماجرای دل و آن غمزه بدمست مپرس

می چکد خون ز سخن، شیشه به سنگ آمده را

نیست جز بی خودی و بی خبری درمانی

از شب و روز و مه و سال به تنگ آمده را