غزل شمارهٔ ۵۶۶

سیل را گنج شمارد دل ویرانه ما

برق را تنگ در آغوش کشد دانه ما

از دل و چشم بود شیشه و پیمانه ما

نه فلک موج حبابی است ز میخانه ما

دو جهان در نظر ما دو صف مژگان است

نور حل کرده بود باده میخانه ما

شکوه در مشرب ما سوخته جانان کفرست

شمع داغ است ز خاموشی پروانه ما