غزل شمارهٔ ۵۶۹

مشرق مهر بود سینه بی کینه ما

صاف چون صبح به آفاق بود سینه ما

خون اگر در جگر نافه آهو شد مشک

مشک خون می شود از خرقه پشمینه ما

ریشه سبزه زنگار رسیده است به آب

چه خیال است که روشن شود آیینه ما؟

آن که بر نعمت الوان جهان دارد دست

می برد رشک به نان جو و کشکینه ما