غزل شمارهٔ ۵۷۳

دل نگردید شب وصل تهی از گله ها

طی شد این وادی و هموار نشد آبله ها

اثر از گرمروان نیست، همانا گردید

در دل سنگ نهان آتش این قافله ها

شور من بیش شد از چوب گل و سایه بید

گشت شیرازه دیوانگی این سلسله ها

گفتم از آبله، چشمی بگشاید پایم

پرده خواب شد از غفلت من آبله ها