غزل شمارهٔ ۵۸۵

چه نسبت است به گردنکشی مدارا را؟

قدح خراج به گردن نهاد مینا را

چنان که روشنی خانه است از روزن

به قدر داغ بود نور فیض، دلها را

ز من مپرس که در دل چه آرزو داری

که سوخت عشق رگ و ریشه تمنا را

عنان سیل سبکرو به دست خودرایی است

چه انتظام توان داد کار دنیا را؟