غزل شمارهٔ ۵۸۷

به شاهراه توکل بود سفر ما را

یکی است توشه و زنار بر کمر ما را

گذشته است ز سر آب هر کجا هستیم

غم کنار و میان نیست چون گهر ما را

به خوش عنانی ما گوهری ندارد بحر

توان ز خویش نمودن به یک نظر ما را

شکست سنگ ره ما کجا تواند شد؟

که همچو موج ز دریاست بال و پر ما را