غزل شمارهٔ ۶۰۴

ز گریه سرکشی افزود آن پریوش را

که شعله ور کند اشک کباب، آتش را

ز چهره عرق آلود یار در عجبم

که کرده است چسان جمع، آب و آتش را؟

عنان نخل خزان دیده در کف بادست

چگونه جمع کنم این دل مشوش را؟

مه به پرورش تن روان شود مشغول

مکن به جام سفالین شراب بی غش را