غزل شمارهٔ ۶۰۵

گذاشتیم به اغیار زلف پر خم را

به دست دیو سپردیم خاتم جم را

حریم سینه عاشق عجب شبستانی است

که یک هواست در او شمع سور و ماتم را

مکن به عشق سخن نقل ای خرد برخیز

که به ز نقل مکان نیست نقل، ملزم را

اگر تپیدن دل ترجمان نمی گردید

که می شناخت درین تیره خاکدان غم را؟