غزل شمارهٔ ۶۱۲

ز عشق، سینه پر داغ گلشنی است مرا

به باغ خلد ز هر داغ روزنی است مرا

چرا به عقل ز دیوانگی پناه برم؟

که از جنون، دهن شیر مأمنی است مرا

چو شمع، مد حیاتم بود ز رشته اشک

به دیده هر مژه بی اشک سوزنی است مرا

همان ز بخت سیه پیش پا نمی بینم

اگر چه هر سر مو شمع روشنی است مرا